تبليغاتX
در کلبه ی ما هم رونق هست , هم صفا ! - شروع من با یه داستان
 شروع من با یه داستان
سلام سلام بر تمامی بچه های گل خودمونی

سعادتی شد که بلخره ما هم یه مطلبی تو وب لاگ خوبتون بزاریم البته فرصتی پیش بیاد یه کاریکاتور زیبا از چهره درخشان آقای سید محمد باقر هم میزاریم که باعث شادی ارواح وب لاگ بشه.

برای شروع یه داستان کوتاه بسیار زیبا به نام مادر هفتخط میزارم که حالش رو ببرید تا بعد در فرصتی دیگر حرکات فضایی خودم رو آغاز کنم فعلا یا علی...

مادر هفت خط

مادری برای دیدن پسرش مسعود ، مدتی را به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki زندگی می کند. کاری از دست مادر بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود. او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من می دانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم . "حدود یک هفته بعد ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : " از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟ "مسعود هم در جواب گفت: خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد. او در ایمیل خود نوشت :مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشته اید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده. چند روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود : پسر عزیزم، من نمی گم تو کنار Vikki می خوابی! ، و در ضـــمن نمی گم که تو کنارش نمی خوابی . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود.

 

نگارش : مصطفی

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387  |
 
 
بالا